jing0o0l koch0l00
یک احساس میان این همه بی احساسی
دلم خیلی تنگیده واستون... دیگه مدر۳ ها شروع شده ما هم بچه درسخون امروز میخوام یه شعر از عجقم فریدون مشیری بنویسم: کوچه بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی در لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ی ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید . تو به من گفتی : از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب . آیینه ی عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم: حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم.نتوانم! روزاول . که دل به تمنای تو پر زد : چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی. من نرمیدم... نگسستم... باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم... حذر از عشق ندانم . نتوانم...! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت... اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم . نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شبو شب های دگرهم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم... نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم... بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...! گریه غرورمو بهم می زنه مرد برای هضم دلتنگیاش گریه نمی کنه . قدم می زنه گریه نمی کنم نه اینکه خوبم نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم یه اتفاق نصفه نیمه ام که یهو میون زندگی افتادم ... یه ماجرای تلخ نا گزیرم یه کهکشونم ولی بی ستاره یه قهوه که هرچی شکر بریزی بازم همون تلخی ناب و داره اگه یکی باشه منو بفهمه واسش غرورم و بهم می زنم گریه که سهله زیر چتر شونش تا آخر دنیا قدم می زنم ... گریه نمی کنم نه اینکه سنگم گریه غرورمو بهم می زنه مرد برای هضم دلتنگیاش گریه نمی کنه . قدم می زنه گریه نمی کنم نه اینکه خوبم نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم یه اتفاق نصفه نیمه ام که یهو میون زندگی افتادم احسان خواجه امیری دیدیدچقدر قشنگه؟؟؟!!! انگار اینو در وصف من خوندن هر سال ذوق داشتم اما الان هر موقع اینجوری میشم به خودم میگم:دیوونه کم نیار دیگه چیزی نمونده اما کو پشتکارو اعتماد به نفس مشکل من فقط همینه... اعتماد به نفس ندارم اگه داشتم نمیذاشتم هر کسی تو چشام نگا کنه و هر چی میخواد بگه.خوردم کنه و بعد به ریشم بخنده... اما به خودم قول دادم که دیگه کم نیارم...من از هر نظر چیزی کم ندارم نباید بذارم ازم سواستفاده کنن بیان و هر چی میخوان بگن بعد ادعای رفاقت کنن اینجور آدما لایق دوستی نیستن نباید به خاطرشون عذاب بکشمُ. گریه کنمُ.یا... دیگه نمیخوام اجازه بدم که تو زندگیم وارد شن و اعصابمو خراب کنن و بعد برن من هیچوقت یاد نگرفتم درد دلمو بریزم بیرونو خالی شم... یاد گرفتم صبر کنم صبر صبر صبر صبر تا به تهش برسه رو هم تلمبار بشه و از سرش بریزه بیرون یاد نگرفتم گریه کنم. جیغ بکشم . دردمو به همه بفهمونم . یاد گرفتم تو خودم بریزم و نذارم بغضم بترکه انقد زیاد شه که رو هم سوار شه... یاد نگرفتم وقتی تنهام با یکی صحبت کنم یکی که دردمو بفهمه همیشه خودمو شاد و خوشحال نشون میدم اما هیچکس نمی دونه که کوه دردم اما همش با خودم میگم: اما تو کوه درد باش طاقت بیارو مرد باش اما دیگه چقدر صبر؟ دیگه بریدم حس می کنم خدا ۱ اشتباه کوچولو کرده که منم و مشکلات زیادی درست کردم. انگار دیگه تو زمین جا ندارم . به قول دکتر شریعتی: همیشه رفتن رسیدن نیست.ولی برای رسیدن باید رفت.در بن بست هم راه آسمان باز است...پرواز بیاموز اما من درست پروازم بلد نیستم جرئت دارم اما طاقت ندارم می خوام بمونم و ببینم آخرش چی میشه آخه همیشه میگن آغاز بد پایان خوب داره ... ببخشید سرتونو درد آوردم حالم خیلی بدو دلم خیلی پر بود گنجشک به خدا کفت: لانه کوچکی داشتم . آرامگاه خستگیم . سر پناه بی کسیم . طوفان تو آنرا ازم گرفت... کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟ خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود . تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کندآنگاه تو از کمین مار پر گشودی... چه بسیار بلا ها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم بر خواستی...!
تفاوت قلب دختران و پسران! قلب پسرها مثل پاركينگي است كه هيچ وقت تابلوي ظرفيت تكميل بر در آن ديده نميشود و اما قلب دخترها مانند فرودگاهي است كه مدت ماندن يك هواپيما در آن بستگي به فرود هواپيماي بعدي دارد!
چند هفته ای از عشق دخترو پسر نگذشته بود که پسر تصادف بدی کرد. خرج عمل بسیار زیاد بود و در صورت عمل نشدن پسر می مرد. دختر به هر دری زد که پول عمل را به دست آورد ولی تمام در ها بسته بودند جز یک در... دختر برای دو شبانه روز ناپدید شد . در روز سوم با مقدار زیادی پول برگشت-چهره اش رنگ پریده بود. عمل با موفقیت انجام شد .یک ماه گذشت و پسر کاملا سالم شد. مراسم خواستگاری انجام شد تنها مشکل جواب آزمایش بود که در صورت مثبت بودن آنها می توانستند ازدواج کنند.پسر به دنبال جواب آزمایشرفته بود و دختر مشغول دعا کردن بود. صدای زنگ در آمد. دختر شتابان به طرف در رفت. پسر بود با چهره ای عصبانی...! دختر معصومانه پرسید:چی شد جواب منفیه؟ - نه مثبت مثبته و خون ما به هم می خوره ولی آزمایش چیز دیگری هم نشان داد. بعد برگه ی آزمایش را محکم به صورت دختر کوبید. - تو ایدز داری. پسر این را گفت و رفت. اشک در چشم های دخترک جمع شد.خواست فریاد بزند و همه چیز را بگوید ولی بعد منصرف شد و به پسر نگفت که برای تهیه ی خرج عمل او خود فروشی کرده...
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید:
يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
شايد تو لحظه هاي تنهايي . درست اون زمان كه فكر ميكني به پايان رسيدي يه راه بازگشت وجود داشته باشه . يه راهي كه تا حالا چشمت بهش نخورده
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
التماس ميکنم به تو که نرو،حاضرم به پاهات بيافتم و خودم رو جلو همه خار کنم تا دوباره بيايي کنارم. التماست ميکنم به من نگو برنميگردم آخه دلم ميترکه و ميميره تو که خودت ميدوني من چقدر دوست دارم چرا مي خواي بري؟ التماست مي کنم با خواهشي که تو صدامه و التماسي تو نگامه.مگه تو نگفتي نميزارم چشات ببارن؟اما حالا که دارن ميبارن چرا نمياي پاکشون کني؟ التماست ميکنم با بغضي تو گلومه که ميخواد بگه دل نگرونه مثل هميشه و بگه منتظر توام در زير باران با چشاي گريون. التماست مي کنم که باغ بي درخت شدم بي تو و دارم ميميرم چرا ميخواي اين دلي که حاضره به خاطرت همه رو رد کنه و فقط کنارت باشه و ناز دلت رو بخره تنها بزاري؟ التماست ميکنم من که برات جون ميدادم و ديوونه مجنونت بودم و اسير چشات بودم چرا مي خواي پريشونم کني؟
روز اول که ديدمش بدجوري بهم خيره شده بود.
چقدر خوبه ادم یكی را دوست داشته باشه نه به خاطر اینكه نیازش رو برطرف كنه نه به خاطر اینكه كس دیگری رو نداره نه به خاطر اینكه تنهاست و نه از روی اجبار بلكه به خاطر اینكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره !
مدت ها بود که دانشمندان نمی دانستند که علت وجود حلقه به دور زحل چیست.با تحقیق بیشتر فهمیدند که جنس این حلقه از گرد و غبار و ذرات بخار است با عمر کم این ذرات حالا سوال آن بود که تجدید کننده ی این مواد چیست ...... دانشمندان باز هم با تحقیق و مطالعه بیشتر فهمیدند در یکی از قمر های زحل آتش فشانی وجود دارد که این مواد را تولید میکند و چون قمر به دور سیاره می چرخد بر روی محور چرخشش این حلقه را تجدید میکند.
در حاشيه ديدار کروبي با ساسي مانکن ، "اين کروبي که خيلي دل بره، از همه کانديداها سرتره، از ديوار بي اعتمادي مي پره، آخرش انتخابات رو ميبره! وعده هاش همه راسته، راه ميره آسه آسه، غم جوون ها رو کاسته، دل من اونو خواسته،شماها چي ميگيد قبوله ؟ حالا بدبخت تو زندون داره سر می کنه هم اکنون منتظر یاری سبزتان هستیمhelp مامااااااااااااااااااااااااااان هرکی میدونه چه غلتی باید بکنم کمکم کنه تبلیغ دلنوازانو دیدید ؟؟؟ فقط پیشبینی و حال کردید؟ من که مث خر ذوق کردم راستی هفته پیش آدرس آتلیشو پیدا کردم دیشب با داییم داشتیم میرفتیم یک تصادف توپی کردم که ۳ متر رفتم تو هوا الان رو ویلچر نیستم خودش خیلی خوبه فقط دعا کنیددنده مندم نشکسته باشه که کارم ساختس حالا بقیه داستان دیشبو بیخیال که واسه +۱۸ فعلا.. البته خوش بختانه اینجا شاسگول نداریم وا۳ قافیه گفتم یه مدته از جونم سیر شدم می خواستم حالا اگه نتونستم راه سبز درست کنم یا خودمو سبز کنم یا حتی شده یه دسمال سبز به دستم ببندم که فقط بگم منم هستم هر کی پایس دستا بالا بیاد نظر بده یه اکیپی درست کنیم که اگه حکمتی شد ما هم اسممون اون ته مها باشه... پس یادتون نره ها!!! فعلا بااااااااااااااااااااااااااااااای رمز:sabzo siah مدرسه ما:پایگاه جهنمی خروج از مدرسه:فرار از آلکاتراس دیدن مدیر از دور:شبی در تاریکی نمره ۲۰:افسانه ی آه مدیر مدرسه:مرد ۶ ملیون دلاری شوخی با مدیر:بازی با مرگ روز دادن کارنامه:حادثه در کندوان زنگ آخر:آرایشگاه زیبا دبیر تربیتی:پاک باخته ناظم:پلیس آهنی آنتن مدرسه:جاسوس ۳ جانبه کنکور:بالا تر از حد منفی های پشت سر هم:گلوله های بی صدا مبصر کلاس:افعی بوی جوراب بچه ها:عطر گل یاس اخراج از مدرسه:می خواهم زنده بمانم دفتر دبیران:خانه ارواح نمره ۱۰:شانس زندگی اتاق ورزش:جزیره آدم خور ها اخراجی ها:بی نوایان دفتر مدیر:کلبه وحشت صاحبان نمره زیر۱۰:سر بداران کیف های دانش آموزان:محموله کلاس خصوصی:وعده پنهان زنگ ادبیات:نان و شعر حالت دانش آموزان هنگام پاسخ دادن:زرد قناری دانش آموزان رشته ریاضی:سوته دلان رفتار مشاور مدرسه با دانش آموزان:عاشقانه دختری با مادرش در رختخواب مادرش چون حرف دختش را شنفت ... ... با سعیدویاسر وایضا صفر بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند. آنها میگویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا میخواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب میکند. اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند. اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی بیابد. در نگاه اول شاید این عدد 68 ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد. 68 ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد میگویند که تمرکز به مدت 68 ثانیه هیچ کاری ندارد؟! خوب آیا شما هم همین طور فکر میکنید؟ بسیار عالی است! امتحان کنید. خواهید دید که هنوز 18 ثانیه اول رد نشده فکرتان منحرف میشود. ایده ای جدید بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر میشود و نجواگر درونی تان به سخن در می آْید که جدی نگیر و دست از این بازی ها بردار و به مسایل مهم تر زندگی بپرداز و ... ما عادت کرده ایم و در حقیقت عادت داده شده ایم که بدون فکر و بر اساس عادت زندگی کنیم. ما صبح از خواب بر می خیزیم بدون این که فقط 68 ثانیه برای کارهای روزانه وقت بگذاریم شروع می کنیم به خوردن صبحانه و سر کار رفتن. بدون اینکه 68 ثانیه مستمر ناقابل برای ارزیابی کارهایمان وقت بگذاریم اسب سرکش ذهن را به این سو و آن سو می تازانیم تا ظهر شود و ناهاری بخوریم و استراحتی و بعد دوباره کار و سپس شب و دور هم جمع شدن و تلویزیون دیدن و بعد خوابیدن. هر ساعت 60 دقیقه است و شبانه روز شاملا 24 تا 60 دقیقه یعنی هزارو چهارصد و چهل دقیقه است اما ما خیلی مواقع در این 1440 دقیقه شبانه روزمان نمی توانیم 68 ثانیه روی یک موضوع خاص فکرمان را متمرکز کنیم!! به راستی این فکر پر جست و خیز که نمیتواند 68 ثانیه آرام بگیرد به چه دردی می خورد؟! فکر پریشان و ناآرام چیزی جز بی قراری و آشفتگی به همراه ندارد. پیر و جوان و زن و مرد هم نمی شناسد. فکری که نتواند آرام گیرد و چند لحظه ای روی موضوعی که صاحب فکر صلاح می داند متمرکز شود، مطمئنا به هنگام نیاز و بحران که تمرکز بیشتر لازم است، کارآیی ندارد و فلج می شود. باید همین الان هر کاری که داریم زمین بگذاریم و به سراغ ذهن ناآرام خود برویم و 68 ثانیه آن را مهار کنیم. 68 ثانیه به شرایطی که الان در آن قرار داریم بیندیشیم. 68 ثانیه بعد به این که واقعا در زندگی چه می خواهیم فکر کنیم. 68 ثانیه بعد به خوشبختی های خودمان بیندیشیم و 68 ثانیه دیگر به این فکر کنیم که چقدر آرام می شویم وقتی روی مسائل زندگی خودمان با آرامش فکر می کنیم. کاینات بیرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را می خواهیم به او ابلاغ کنیم. اما به یک شرط و آن این است که موقع دستور دادن این طرف و آن طرف نپریم. 68 ثانیه یک جا بایستیم و صریح و شفاف بگوییم چه می خواهیم. آن وقت می توانی ... حالا اگه خواستی و تونستی منتظر سریال جدید سیاوش my love به اسم دلنوازان باش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
"من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن... لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد!
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه، ابرى سياه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
- چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد فرمان دهم تا فرشتگانم ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنند ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم، اما، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مي گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟
صداي زجه هاي برگا زير پام اصلا اهميت نداشت. بي هدف راه ميرفتم.. نگاهش رو هيچوقت فراموش نميكنم. چند وقت از اون لحظه گذشته بود ؟ يك ساعت ولي چرا اينقدر طولاني…. سردم بود. عرق كرده بودم. ياد روز آشنايي و اولين شاخه گل افتادم بيشتر سردم شد…
ياُس و بدبختي رو با تمام وجود حس ميكردم. چي شد كه ما از هم جدا شديم؟ من كه هنوز عاشقانه ترين لحظات عمرم با اون بود. من كه هنوز حس ميكردم بدون اون تنهاترين خواهم بود.پس چي شد؟
سنگيني تاريكي رو حس ميكردم به خودم اومدم شب شده بود..چندين ساعت تو خيابونا قدم زده بودم. صورتم خيس بود ؛ به آسمان نگاه كردم مثل هميشه ساكت و آروم اثري از بارون نبود…
تو همون حال به خونه رسيدم در رو باز كردم انگار يه كسي تو وجودم فرياد كشيد زندگي تموم شد… .
هر گوشه خونه پر بود از خاطره هاي رنگين من و اون ؛ پر بود از عطر نفسهاش بي اختيار اشك ميريختم چقدر تنها شده بودم. ياد اين شعر افتادم:
سهم من اين است،
سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من ميگيرد،
سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است و به چيزي در غربت و پوسيدگي واصل گشتن…
كاش اون زمان كه با خشم و عصبانيت تو چشماش نگاه كردمو بهش گفتم ديگه نميخوام ببينمت زمين دهن باز ميكردو ميرفتم توش. مسخ شده بودم. با خودم فكر كردم الان داره چي كار ميكنه. يعني ميشه يه بار ديگه ببينمش؟ يه لحظه با تمام وجود دلم ميخواست الان جلوي در ميديدمش و منو صدام كنه. دلم ميخواست يه بار ديگه نوازشم كنه.
اشك ميريختم نفسم بالا نميومد رفتم رو تراس شب هم مثل من غمگين بود.
چراغهاي رابطه تاريكند،
چراغهاي رابطه تاريكند،
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد،
دلو به دريا زدم؛ گفتم الان ميرم پيشش و ازش عذر خواهي ميكنم.
به سرعت لباس پوشيدم. در رو باز كردم…
دم در واستاده بود با همون نگاه مهربون ؛ نگاهي كه با خودش هزاران راز نگفته داشت. اصلا باورم نمي شد. تو چشماش خيره شدم .چند وقت بود اين نگاه رو گم كرده بودم. هرچي بود ديگه دلم نميخواست از دست بدمشون... هردو اشك ميريختيم تا اومدم ازش عذر خواهي بكنم گفت : چشمانت همه چيز رو بهم گفت!
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است!
تاحالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن - با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!! حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه (چشمک) . نتيجه گيري اخلاقي : دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزنه !!!
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.
بعداً فهميدم که چشماش چپه و داشته پيکان 57 رينگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه ميکرده!
يه آه از ته دل کشيد.
بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره.
بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود.
بعداْ فهميدم که خودداري نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پيکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!!
آروم و با عشوه اومدم جلوش، ديدم تند تند داره بهم چشمک ميزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.
بعداً فهميدم که تيک داره و پلک زدنش دست خودش نيست.
اومد يه چيزي بگه ولي از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.
بعداً فهميدم اين بشر خدادادي هول هست و لکنت زبون داره.
سرش رو از شرمش انداخت پايين و گفت س س س سلام.
بعداً فهميدم از شدت شرمش نبوده و ميخواسته من دندونهاي زردش رو نبينم.
بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش چيه!؟ گفتم: اَ...اَ...يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه بامزش خندم گرفت.
بعداً فهميدم که تيکه نبوده و بيچاره چيزي به اسم IQ اصلاْ نداره.
بوي عطرش بدجوري مستم کرده بود.
بعداً فهميدم بوي عطر نبوده، بلکه ...
بهم گفت بيا يه کم قدم بزنيم. اين حرفش خيلي به نظرم رمانتيک بود.
بعداً فهميدم دستشویی داشته و ميخواسته به سمت توالت عمومي حرکت کنيم.
ازش پرسيدم دانشگاه ميري؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از اين شوخ طبعيش خيلي خوشم اومده بود.
بعداً فهميدم که اصلاً هم شوخ طبع نيست و منظورش مدرسه افراد استثنايي توي دانشگاه شهيد بهشتي بوده!
بهش گفتم داره ديرم ميشه. گفت اگه ميشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبايلش. ولي هيچوقت زنگ نزد!
بعداً فهميدم کادوي تولد 30 سالگيش يه مبايل اسباب بازي بوده که همه جا با خودش ميبردتش!
نکات مهم:
1ـ چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد!!
2ـ آدم منگل هم دل داره!!
سوال هوش هفته: اين دختره چه جوري اين همه چيز رو بعداً فهميد!
راز حلقه هاي زحل
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
![]()
درددل می کرد با چشمی پر آب
...
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
...
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
...
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
...
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
...
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته
...
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
...
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
...
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!
...
گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
...
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
...
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
...
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
...
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
...
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
...
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله
...
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
...
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
...
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
...
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
...
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
...
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
...
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
...
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


